دختر دانا و پرمهر مامان


خاطره ات رو نقاشی کردی میگی این خودتی که خوشحالی چون زلزله تموم شده


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 | 22:53 | نویسنده : مامان زهره |
باید یه دختر پرانرژی داشته باشی تا یه بعدازظهر دلگیر پاییزی رو با پیشنهادو اصرارش برای پیاده روی تا خونه مادربزرگ به یه بعدازظهر شیرین تبدیل کنی بعداز ظهر پاییزی، با بوی خوب چمن تازه زده شده و دیدن درختای زیبای نارنج تو پیاده رو نارنجستان ولذت بردن از هوای خوب و لبخند زیبای تو نازنینم


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 مهر 1396 | 1:49 | نویسنده : مامان زهره |
پارمیس میگه واااای مامان اگه خورشید سبز بود....!!!!! اگه دنیا صورتی بود!!!اگه خدا گم شده بود..واااای مامان


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 12:44 | نویسنده : مامان زهره |

Z B:
سلام به عزیزای دل مادر.برای شما مینویسم پارمیس و نی نی کوچولوی توی دلم
اول از نی نی بگم مادر به فدات دیشب برای اواین بار صدای قلبت روشنیدم نازنینم بعد از هفته ها الان با آرامش و اطمینان میتونم بگم باردارم و خدا رو شکل هیچ مشکلی توی سونو دیده نشد لخته خون برطرف شده و اون ساک خالی هم انشاله مشکلی ایجاد نخواهد کرد.جات امنه عزیز دلم
اما پارمبس جان از تو بگم همچنان عاشق اسب و اسب بودنی همین الان که خونه عمه مینو هستیم دور از چشم من که توی اتاق دراز کشیدم تو حال داری مثل اسب میدویی
مهربون و شیرین تر شدی
خیلی وقتا نگران حالم میشی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | 11:03 | نویسنده : مامان زهره |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میدونستم که اگه همه کتابها رو باهم بهت نشون بدم به یک دونه شون راضی نمیشی و باید همزمان همه رو داشته باشی به همین خاطر کتابا رو یکی یکی رو میکنم ،قبلا هم گفتم مشکل بعدی که پیش اومد این بود که به یک یا دو صفحه از کتاب راضی نبودی و میخواستی که همه فعالیتهای کتاب رو یکجا انجام بدی و همه رو رنگ کنی در نهایت  نتیجه اش این شد که حسابی خسته و دل زده شدی.

و اما راهکار من برای این مشکل...

یه پاکت مقوایی رو از طول برش زدم ،اون تعداد صفحه ایی که موردنظرم بود بیرون گذاشتم و بقیه صفحه ها رو داخل پاکت قرار دادم و طوری چسب زدم که نتونی صفحه های بعدی رو بیرون بکشی.

و بهت گفتم کتاب قفل داره هر وقت فعالیتهای این صفحه رو انجام دادی صفحه بعدی باز میشه .

وقتی میری سراغ کتاب و با صفحه جدید روبرو میشی حسابی ذوق میکنی.


 

 




[ موضوع : 3تا 4 سالگی]
تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 | 18:22 | نویسنده : مامان زهره |

اومدی پیشم و گفتی:مامان یه اسب سفید برام بکش که من افسارشو گرفته باشم ، آیلین هم سوارش باشه و اسبه دهنش باز باشه (به افسار میگی اسپار).




[ موضوع : 3تا 4 سالگی]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 13:46 | نویسنده : مامان زهره |

سلام

دخترم ازوقتی که کتابهای شعر برات میخونم گاهی کتابتو باز میکنی ورق میزنی و شعر میسازی.

 دیشب طبع شاعرانه ات گل کرده بود ،چیزای زیاد و درهم و بر همی میگفتی .

بیت زیر سروده ی خودته....

بابای من ملوسه                کفش دوزک کفش میدوزه




[ موضوع : 3تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | 13:34 | نویسنده : مامان زهره |

 

عکس بالا:

از بالا غذای خودت بعد مرغت و بعد هم نینیت(یه بار گمش کرده بودی اومدی گفتی:مامان عروسکی که بابا برام یادگازی خریده بود کجاست)،غذا رو خودت تقسیم کردی

 

 

 

 

 

 

 

عکس بالا به گفته خودت مسجده،قرینه سازیت برام جالب بود

 

 

لاکپشته رو!!!

مهندسی تو خونته عزیزم




[ موضوع : 3تا 4 سالگی]
تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 | 3:24 | نویسنده : مامان زهره |

مدتیه خیلی عشق اسب شدی !!!

به من میگی:مامان اسبا صورتشون شبیه ما نیست (اشاره کردی به صورتت) اینجاشون درازه،کاشکی منم اینجام دراز بود .

کلا خیلی دوست داشتی اسب باشی مدام چهار دست و پا راه میرفتی ،میگفتی من پارمیس نیستم من اسبم و به اینکه پارمیس صدات کنیم اعتراض میکردی .

پرسیدم ،پارمیس دوست داشتی اسب داشته باشی و تو میگفتی نه من اسبم.

تو نت خیلی دنبال آهنگ کودکانه درمورد اسب گشتم ،بسختی تونستم یکی برات پیدا کنم اونقدر گوشش میدی که  باطری گوشیم خالی میشه و یک روزه تقریبا نصفشو حفظ شدی.

تا اینکه تصمیم گرفتم برات یه اسب جور کنم اینطوری میتونستی از اسب به اسب سوارتغییر هوییت بدی.

گفتم پارمیس میخوام برات یه اسب درست کنم خدا میدونه چقدر خوشحال و ذوق زده شدی.

باهم رفتیم سراغ کامپیوتر و سرچ کردم کادستی اسب،هیجانت موقع سرچ کردن دیدنی بود.

بماند که با چه دردسری وسایل لازم رو اون موقع شب جور کردیم و در نهایت شد این...

 

از روی این ساختیمش...

 

کمبود امکانات داشتیم دیگهخجالت....

و اینطور شد که به قول خودت این اسبه فامیلته!!!و خیلی دوستش داری و با چیزی عوضش نمیکنی و از همه مهمتر دیگه اسب نیستی بلکه اسب سواریخندونک

دوستت دارم دخترم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 | 3:10 | نویسنده : مامان زهره |

سلام دختر عزیزم

امروز سومین جلسه کلاس قصه گویی و نقاشیه.

البته کلاس قران هم میریم

صبح ها خیلی بی دردسر از خواب بیدار میشی وخیلی باعلاقه و هیجان  باهم میریم کلاس.

با توجه به این که هم بازی هم سن و سال خودت نداری قرار گرفتن تو همچین محیطی رو برات لازم دونستم و خیلی هم خوشت اومده و استقبال میکنی تا حدی که  اصراری به حضور من توی کلاس نداری.

با اینکه جلسه اول خیلی واضح استرس رو میشد توی صورتت دید اما خیلی محتاطانه سعی کردی توی جمع بچه ها قرار بگیری و تو بازیها شرکت کنی.

دیشب به من گفتی :مامان وقتی من میرم کلاس تو برو خونه!!!!

از داشتن همچین دختر شجاعی خیلی خوشحالم.

عاشقتم نازنینم

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 | 2:45 | نویسنده : مامان زهره |

غذا خوردن دیشبت خیلی خنده دار بود ...

خاله مریم دیروز برات یه ست ماهی گیری خرید که یه دونه تمساح هم داخلش بود ،شب موقع شام باقالی پلو داشتیم اما تو تصمیم گرفتی  تمساح بیچاره رو که شکار کرده بودی بذاری تو بشقابت و با نون و دوغ بخوریش!!!!!!




[ موضوع : دو تا سه سالگی]
تاريخ : سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 | 14:27 | نویسنده : مامان زهره |

امروز میخواستم یه خورده ماش برای سبزه عید خیس کنم که متوجه شدم ماشها با عدسا قاطی شدن .

و با خودم گفتم کی این عدسا رو دونه دونه از ماشها جدا کنه اونم در حضور یه وروجکه کوچولو،وااای خدا چه کار سختی.

اما طولی نکشید که به یه نتیجه جالب رسیدم....

بایددر حضور و  با کمک یک بچه و شیطونیاش  ماش و عدس هایی  رو که با هم قاطی شدن از هم جدا کنین!!! تا خیلی سریع بفهمین اگه سینی روکج کنید ماشها قل میخورن و خیلی تند و سریع از عدسها جدا میشن.

اینم درسی که امروز از دختر نازم یاد گرفتمخندونک

 




[ موضوع : دو تا سه سالگی]
تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 | 0:43 | نویسنده : مامان زهره |

سلام عزیز دل مامان

یه مدته که دختر علاقه مند به کتابم رو میبرم کتابخونه محیطش خیلی عالیه یه بخش مخصوص بچه ها داره که...



ادامه مطلب

[ موضوع : دو تا سه سالگی]
تاريخ : يکشنبه 18 بهمن 1394 | 4:02 | نویسنده : مامان زهره |

امروز برات یه جوجه کشیدم که سر از تخم بیرون آورده بود گفتم ببین جوجه داره به دنیا میاد.

بعد گفتم پارمیس جوجه میپرسه این دنیا خوبه ؟بدنیا بیام؟

تو گفتی آره

من پرسیدم چرا؟ جواب دادی:

چون مامانت توشه

بغلت کردم و غرق بوسه ات کردم

دنیا خوبه چون تو توشی عزیز دل مادر

دوستت دارم هزارررر بار




[ موضوع : دو تا سه سالگی]
تاريخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 16:19 | نویسنده : مامان زهره |

نوشته شده در3 آبان 94

سلام به نازنین دخترم

دخترم بالاخره تونستی یاد بگیری بری دستشویی.بعد از ماهها تمرین و سختی و کثیف کاری در نهایت تصمیم گرفتی دیگه شلوارت رو کثیف نکنی.

از فروردین ماه بود که دیگه پوشکت نکردم و میبردمت دستشویی و...



ادامه مطلب

[ موضوع : دو تا سه سالگی]
تاريخ : يکشنبه 6 دی 1394 | 2:13 | نویسنده : مامان زهره |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد